۱۳۹۷ تیر ۲۷, چهارشنبه

نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام


در ساختمانی شیشه­ ای وسط بیابان در کانادای درندشت نشسته­ ام پشت میز. آهنگِ کلاسیکِ بی انتهایی پخش می شد که ناگهان نمی­دانم چه شد که شجریان شروع کرد به خواندن.
به کام دل نفسی با تو التماس منست                         بسا نفس که فرو رفت و بر نیامد کام

همین کافی بود که مرا از هزارتوی روزمره­ گی بی پایانی که ماه­ هاست گرفتارش شده­ ام بیرون آورد. سربلند کردم که: من اینجا چه می­ کنم؟
ذهنم یک به یک صفحه ی زندگی را در جست و جوی پاسخ ورق می­ زد و به عقب بر می­گشت. چونان سقوطی که تو را لحظه به لحظه به نقطه­ ی صفرت باز می­گرداند و در گذر از این راه، با آنچه بر تو گذشته مواجه­ ات می­کند. تو را باز می­گرداند به روزهایی که میان کوچه های تهران و رشت نفس می­ کشیدی.
آنقدر بزرگ شده­ ام که نوستالژی فریبم ندهد. گذشته آنقدر ها هم که خاطراتِ خوشِ قدیم میگویند رنگارنگ نبود و گرفتاری کم نداشت. اما یکی برای من توضیح دهد این حالِ بی معنی چیست که دچارش شده­ ام.

شجریان می­خواند:
مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق                            نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام

هر تعداد روز و ماه و سال هم که از زندگی در اینجا بگذرد من همانم که بودم. تفاوت آن است که «عادت» گاهی فریبت می­ دهد و با تقلب رویت رنگی جدید می­ پاشد. اما گاه و بی گاه، آوازی یا خبر دردناک درگذشت دوستی در غربت چنان نهیبی بر تو می­زند که تمام آنچه زیر این لعاب بدلی پنهان کرده ای بیرون می ریزد و بنای بی بنیه ای که در فرنگ بر پیِ ایرانی ات ساخته ای ویران می کند و به تو می گوید: اینجا چه می کنی؟
باز ورق می­زنی یک به یک که چه شد به اینجا رسیدی؟ زمین و زمان را مقصر می­دانی که تو را، با تمام آن تعلقات و مختصات، از آنچه بوده­ ای تهی کرده و اینک تصویری بی معنی از تو و آن ساختمان شیشه­ ای ساخته. و این درد چیزی نیست که با گذر سالیان خفه­ اش کنی یا با جعل بپوشانی­ اش. تو بخشی از خود را سالیانِ پیش، وقتی از فرودگاهِ لعنتیِ امام بیرون می آمدی پشت گیت  خروج جا گذاشتی. زخمِ دو نیم شدنت چیزی نیست که تا آخر عمر التیام یابد. وقت و بی وقت به بهانه ای سر بی می آورد و چنان جانت را می سوزاند که باز به یاد می آوری میانه ی این میدان بی معنایی رها شده­ ای. و تو هر لحظه این سوال بی پاسخِ بی پایان را از خود میپرسی که: رفیق، اینجا چه می­کنی؟

۱۳۹۷ خرداد ۱۳, یکشنبه

زنده باد شرق!

بلیط های هواپیما را نگاه کردم و طبعا فقط بر اساس قیمت تصمیم نهایی را گرفتم. بعد از خرید گفتم این ایرلاین جت ایرویز که قرار است ما را ببرد اصلا کجایی هست؟ کلاهبرداری نباشد یک وقت. گوگل کردم و دیدم اولین چیزی که آورد یک هواپیمایی هندی بود. گفتم آخر از تورنتو به آمستردام، هند این وسط چیست؟ گیت پرواز هم ته فرودگاه بود، آن آخرها که مال ایرلاین های کوچک و قراضه است. از همان ها که وسط پرواز عین متروی تهران بازار شام است‌. خدمه ی بدبخت عین دست فروش ها از آدامس خرسی تا باتری قلمی را به مسافرها میفروشند تا ایرلاین خرج سفر را دربیاورد. این ها را گفتم که سطح انتظارم را موقع سوار شدن بدانید.

از در هواپیما که وارد شدم دیدم یا ابالفضل چرا همه جا بوی کاری میدهد؟ این که دیگر بوئینگ ۷۷۷ است. این ها تا هواپیما را گرفته اند با ادویه بومی سازی اش کرده اند. نشستم روی صندلی و در کمال تعجب دیدم که یک عالمه جای پا دارد. برای منی که همیشه کنار راهرو میگیرم تا هر از گاهی پا دراز کنم و درد زانو را دور، امتیاز بزرگی بود. نشستم و لنگ ها را باز کردم و خوابیدم.

پری رویی هندی به خوابم آمد. خرامان از جلویم میرفت و برمیگشت و هر بار زیرچشم نگاهی میکرد و عشوه می آمد. در عوالم خود خوش بودم که دیدم همان پری رو دارد با دست تکانم میدهد که:
Sir, Chicken or Vegetable?
گفتم همان جوجه لطفا. خانم کناری ام در هواپیما که ظاهری نسبتا جوان داشت و آمریکایی بود هم جوجه سفارش داد. یک سینی گذاشت جلوی هر کداممان که چندین ظرف در آن بود. اول از همه با چشم وارسی کردم که در این ظرف ها چیست. سالادش که سالاد الویه بود. کیف کردم از این نزدیکی که به جای زهرمارهایی مثل توفو و از این قبیل دارم سالاد الویه میخورم. ظرف دسرش را وارسی کردم و به نظر غریب آمد، مزه کردم و دیدم احسنت، شیر برنج خودمان است، فقط به سبک همان بوئینگ با ادویه بومی سازی شده بود. در ظرف غذا را باز کردم و دیدم که چیکن بریانی ست. همان برنج  مخلوط با جوجه. آه، چطور بگویم برایتان که وقتی یک رشتی اینطور غیر منتظره برنج میبیند چه حالی می شود. فکر کن عزیز ترین کسانت را اتفاقی در غرب ببینی.

این پایان کار نبود، چشمم به ظرفی افتاد که درونش چیزی مشکوک به ماست بود. چشیدم و دیدم ماست چکیده ی خودمان است، همانقدر ترش و سفت. الله اکبر از این همه نزدیکی. وسط خوشحالی هایم حواسم افتاد به خانم کناری. یکی یکی در ظرف ها را باز میکرد و قیافه اش را چپ و چول میکرد که: این دیگر چیست؟ هر بار که قیافه را در هم میکشید من می شمردم: شرق ۱ غرب صفر. شیربرنج را امتحان کرد: شرق ۲ غرب صفر. در غذا را باز کرد و شرق ۳ هیچ جلو افتاد. به ماست که رسید مزه کرد و چهره اش از انزجار در دماغش متمرکز شد. نه این دیگر ضربه ی فنی بود، بازی تمام است خواهرم. آن وقت هایی که روی استیک سس سیب میریختید و به ما می دادید یادت هست؟ وقتی همین ماست زبان بسته را با توت فرنگی و عسل تحویلمان دادید یادت هست؟ وقتی که روی دونات هایتان شیره ی شکر خالی میکردید که با یک گاز آدم از هرچه شیرینی ست بیزار میشد یادت هست؟ ما پیش از این زیاد باختیم اما این برد با این اختلاف امتیاز، روی اقیانوس آتلانتیک و در خانه ی حریف، سوار بر بوئینگی که آنچنان در ادویه خوابانده شده که کارخانه ی آمریکایی سازنده اش هم دیگر از درشکه تمیزش نمی دهد، همچون گیوتین بر سرتان فرود آمد. این بار ما برنده ایم. زنده باد شرق!


۱۳۹۶ آبان ۱, دوشنبه

پیروزی اراده

حس مطلق خنثی بودن اذیت می کرد واقعا، آدم باید یکم برد و باخت تو روزش باشه، مثل اون یارو که تا ۴:۳۰ پول پارکینگ داده بود اما وقتی ۴:۴۰ رفت جریمه نشده بود، یا اون یکی که  تو اتوبوس رو صندلی مخصوص سن بالاها و معلولین نشسته بود و خودش و زده بود به خواب که نکنه یهو یکیشون و ببینه و مجبور بشه پاشه. اگه خودش و به خواب نزده بود چطور فهمید کدوم ایستگاه باید پیاده شه و دکمه قرمزه رو زد؟

از اتوبوس که پیاده شدم مارک آنتوان و دیدم، از بچه های دانشگاه. داشت از رو به رو میومد و منم با یه لبخند گنده و پرهیجان سلام کردم. عین بز از کنارم رد شد و جواب سلامم و نداد. نمی دونم واقعا خودش بود یا نه، اما هر چی بود خیلی صحنه ی ضایعی بود. شک کردم که نکنه خودش نبوده، اما بالاخره چیزی از فجاعت قضیه کم نمی کرد.

رفتم یه چیزی بخورم برای ناهار. یه ساندویچ گرفته بودم با نوشابه، نشسته بودم توی رستوران و زل زده بودم به رو به رو. از این قیافه هایی که مردم از بیرون میبینن و فکر میکنن الان طرف داره به چه موضوعات عمیقی فکر میکنه، در حالی که اون لحظه دو نیروی متضاد درونم با هم شرط بسته بودن که یه آقای کچل که الان داره سفارش میده آیا ساندویچش رو با سیب زمینی و نوشابه میگیره یا فقط ساندویچ خالی. یه موقعیت برد و باخت عالی.
نشسته بودم که یهو یه دختر چاق مهربون اومد گفت: ببخشید.
مطمئنم اگه لاغر بود جوابش و نمیدادم. گفتم:
- بله
- شما کوپن هایی که روی بسته ی ساندویچتون هست و استفاده میکنین؟
- چی هست اصن؟
- برای قرعه کشی، شما خوش شانسین؟
- اگه بودم الان اینجا بودم؟
- پس میشه من بردارمشون؟
جعبه ی ساندویچ و دادم بهش، کوپن ها رو کند. بعد دیدم زل زده تو سینی غذای من.
- رو لیوان نوشابه تون هم ۲ تا هست
لیوان و دادم بهش، با ناخن شروع کرد کندن کوپن ها.
- یای ی ی ی، یه قهوه برنده شدی، اونقدام بدشانس نیستی
یه لحظه برگشتم دنبال اون یارو کچله گشتم اما نبود. ای لعنت، انقد این دختره من و به حرف گرفت که ندیدم کی غذاش و گرفت. از دختره پرسیدم:
- ببین تو یه آقای کچل و ندیدی تو صف؟
- نمی دونم، چطور مگه
- یادت نمیاد دستش نوشابه بود یا نه؟
یه چند ثانیه نگام کرد، بعد کوپن قهوه رو داد بهم، سه تای دیگه رو برداشت رفت که شاید تو قرعه کشی برنده بشه.
از در که اومدم بیرون دیدم یه هواپیمای مسافربری داره اون بالای بالای آسمون از رو سر همه رد می شه، یه پسربچه ای که سرش و چسبونده بود به شیشه داشت برام دست تکون میداد. نه اینکه حالا دقیق دیده باشم، ولی حتما یه پسر بچه ای این کار و کرده. غیر از این آخه مردم چه غلطی میکنن تو هواپیما؟ مخصوصا اگه یه پسر بچه باشی، حتما پایین و نگاه میکنی و مثل احمقا دست تکون میدی. یهو یاد مارک آنتوان افتادم، برای همین تصمیم گرفتم منم برای اون پسربچه تو هواپیما دست تکون بدم، اینجوری هردومون کمتر احمق به نظر میومدیم و منم از له شدن اعتماد به نفس اون بچه جلوگیری کرده بودم. واقعا حس خوبی داشتم، دمم گرم، کارم درسته. 

۱۳۹۶ خرداد ۶, شنبه

آخرِ شاهنامه

فکر کنم ۱۴ ساله بودم که تلویزیون کم کم شروع کرد به پخش مستقیم بازی های سری آ ایتالیا. آن روزها لیگ ایتالیا معرکه بود و بسیاری از ستارگان دنیا در آن بازی می کردند. البته اگر هم کیفیتش پایین بود فرقی به حال ما نمی کرد، دنیای ما همه اش فوتبال ایتالیا بود چون فقط همان را برایمان پخش می کردند. کم کم، لابد به اقتضای نوجوانی، من و دوستانم هرکدام به تیمی و بازیکنی علاقه پیدا کردیم و شدیم طرفدار. یادم نمی آید دقیقا از  چه روزی، اما از خیلی ابتدا مسحور فرانچسکو توتی شدم و آ اس رم شد تیمِ مورد علاقه ام. او کارهایی روی زمین میکرد که هیچ کس دیگر توانایی اش را نداشت و ندارد. پاس های عجیب و غریبی که می انداخت و هنوز که هنوز است ندیده ام کسی بتواند شبیه کارهای او را بکند. دیوار اتاق من پر شد از عکس های توتی. توتی و باتیستوتا، توتی و مونتلا، توتی و کافو و امرسون، توتی و کاسانو، توتی در لباس ایتالیا و ...
وقتی او پیشنهاد منچستر یونایتد و رئال مادرید را رد کرد و گفت برای مردمش در رم خواهد ماند دیگر قهرمانی شده بود که به زمان حال تعلق نداشت. دیگر دوره ی این کارها داشت تمام می شد اما او انتخاب کرد که جام و افتخاری نیاورد و در شهرش بماند.
در تمام این سال ها من بازی های رم را دنبال کردم و سعی کردم زنده ببینم حتی در این سال های آخرِ بازی توتی، به امید همان پنج دقیقه آخر که بیاید و کیمیا گری کند. در چندین بازی دو سال اخیر که کمتر از پنج دقیقه بازی کرد گلزنی کرد و نتیجه را برگرداند و نشان داد که او از سیاره ی دیگری آمده بود.‍ او هنوز فوتبالی بازی می کرد که هویت داشت، نه مانند مترسک های امروزی که خودشان و فوتبالشان مبتذل و بی شخصیت شده است.
وقتی نوجوان بودم یکی از بزرگترین آرزوهایم این بود که روزی بازی او را از نزدیک ببینم. خدا را شکر تا امروز سه بار این اتفاق افتاده. دو بارش در کانادا بود که لذت بخش بود ولی خیلی جدی نبود. اما یکی اش در دسامبر ۲۰۱۳ و در شهر میلان بود که هیچ گاه فراموشش نخواهم کرد. تنها با لباس رم به سن سیرو رفتم تا بازی میلان و رم را ببینم. وقتی وارد مترو به مقصد ورزشگاه شدم، بدون استثنا همه طرفدار میلان بودند و داشتند پا روی زمین می کوبیدند و شعار می دادند. از در که رفتم تو، آن هم با لباسِ رم، حس تونل وحشت داشت برایم. دختری آمد جلو و گفت:
- تنهایی؟
+ آره
- خیلی خری
اما به هرحال او و دوستانش فهمیدند که کاری که کرده ام از روی شجاعت نیست بلکه بلاهت است و برای همین تا دم در استادیوم مرا اسکورت کردند تا به دست میلانی ها شقه شقه نشوم. شانس من صندلی ام بیخِ کوروا سود بود، جایی که دیوانه های میلانی نشسته بودند. به هرحال به خیر گذشت و بازی در نهایت ۲ـ۲ شد. وقتی توتی در نیمه ی دوم به زمین آمد، کل ورزشگاه او را تشویق کردند.
***
فرانچسکو توتی، بازیکنی که بزرگتر از باشگاهش و فوتبال شد، فردا قرار است در آستانه ی ۴۱ سالگی آخرین بازی اش را انجام دهد. با رفتن او احتمالا فوتبال نگاه کردن های من هم خیلی محدودتر خواهد شد به بازی های ملی و خیلی حساس باشگاهی. حالا که توتی کفش هایش را می آویزد، ما هم با همان خاطرات جادوگری های او زنده می مانیم.

۱۳۹۵ دی ۱۰, جمعه

سوراخ جادویی

قاعده ی معمول در همه جای دنیا این است که هنرمندان و سیاستمداران تا جایی در صحنه جلوی چشم هستند که حرف و هنری برای عرضه به مخاطب داشته باشند. ایرانِ ما اما یک سری سوراخ جادویی دارد که در صورتی که فرد آن را پیدا کرده و انگشت در آن فرو کند تقریبا مستقل از کیفیتِ آن چیزی که ارائه می دهد جلوی چشم ها باقی می ماند. البته واضح است که در صحنه بودن به هر قیمتی هزینه دارد اما خوب بعضی ها این طور ترجیح می دهند. مثال این سوراخ پیدا کردن در سیاست آقا محسن رضایی ست. همیشه برای من سوال بوده که یک نفر باید چه کار کند دقیقا که از صحنه ی سیاست محو شود؟ چه جور اشتباهی کند تمام می شود؟ یا چند تا اشتباه کند دیگر رسانه ها در موردش حرف نمی زنند؟ محسن رضایی اما آن سوراخ را پیدا کرده و همینطور سخنرانی می کند و حتی دیگر مرحله ی “تخریب با جوک” را هم با موفقیت گذرانده. دیگر با جوک هم ناپدید و شرمنده نمی شود.تقریبا شک ندارم که همانقدر که روی مخ مخالفان است روی مخ همفکرانش هم هست. چون کلن طوری نمی شود که او برود. یا مثلا همین سالار عقیلی که دیگر مهم نیست چه می خواند، چون آن سوراخ را پیدا کرده اگر شما رادیو را روشن کنی صدایش است و تلویزیون را بگیری زلف پریشانش است و در خیابان هم که راه می روی از بیلبورد ها برایتان بوس می فرستد.
این ها که می گویم یک جنبه ی مهمش سیاسی ست اما همه اش نیست. مثلا شخصیت محسن رضایی را در هر عرصه ای رها کنی احتمالا بعد از چند شکست (چون اصولا پیروزی برایش متصور نیست) سوراخ را می یابد و با هر بار گِیم اوور شدن بازی را از قبلش لود می کند. مثال غیر سیاسی اش می شود حافظ ناظری پسر شهرام. این جانور ده سال طول کشید در آمریکا تا بیست دقیقه نوار ضبط کند. بعد این بیست دقیقه را به اسم سمفونی رومی و عنوان محیرالعقول "اثر شماره یکی موسیقی کلاسیک جهان" سه سال است که دارد به ما و ملت فرو می کند و بابت این بیست دقیقه نوارش در مجموع از شجریانِ پدر هم بیشتر مصاحبه کرده. کار سیاسی خاصی نکرده اما نکته اش آن است که آن سوراخ جادویی را در کشورمان پیدا کرده.

دیشب خواب دیدم بالای یک حوض ایستاده ام و محسن رضایی که ابعادش در حد جاسوئیچی کوچک شده بود با قیاقه ای جدی مثل چوب پنبه روی آب بود. با انگشت فشارش دادم زیر آب. چیزی نگذشت که دو متر آن طرف تر با لبخندی بر لب و علامت V بر دست از زیر آب آمد بیرون.