دوست عزیزی برایم نسخهای از اولین چاپ طبل حلبی را آورد و من را که این روزها بنا به حوادث ایران بیش از پیش در یاد این رمان بودم واداشت تا غباری از این دفترچه قدیمی بپرانم. روزی که بار اول این رمان را خواندم پتکی مهیب بود که بر سرم خراب شد. روزها و هفتهها گذشت تا سحر و جادویش کمکم بر من اثر کرد. بعدتر که کمی تاریخ دوران معاصر کتاب و حرف و حدیثهای اطرافش را خواندم ذره ذره چون نبات در دهانم آب شد. برای من ایرانی، جادوی کتاب در آن بود که صحنهای در برابرم میکشید که در گذشته فرهنگ ایرانی کمیاب و در امروزش نایاب است. هنرمند و روشنفکری که برای توضیح جنایت نازیها، جای آنکه به حزب و گروهی حمله کند، پروازی به اعماق فرهنگ ملت خود کرده و جنایتکاران نازی را نه به عنوان افرادی بیرون از دایره خود، که بخشی جدایی ناپذیر از فرهنگ آلمان نشان داد.
او کاراکتری خلق کرد به نام اسکار، کودک ناقص الخلقهای که همواره میان دوگانه گوته و راسپوتین در نوسان بود. خیر و شری که همزمان در او میزیست و بخشی جدایی ناپذیر از هویت متناقض اسکار بود. اسکار وقتی نازیها اسباب بازی فروش یهودی را با خود میبردند خود را دوان دوان به مغازه او رساند تا فرصت برداشتن طبلها از مغازه را از دست ندهد. او همسایهای داشت به نام مین که ترومپت مینواخت، روزی مین از بد مستی گربهاش را کشت و به سطل آشغال انداخت و همسایهها خشونت او در برابر حیوانات را به کمیته حقوق حیوانات حزب نازی گزارش دادند و چندی بعد مین را دست بسته به زندان بردند.
اسکار که بعدتر به کار نمایش و سرگرم کردن مردم مشغول بود به جبهههای جنگ رفت و برای سربازان آلمانی برنامه برگزار کرد. وقتی اسکار بزرگ شد، قوزی عجیب بر پشتش نمایان شد که او را موجودی معلول و ناقص نشان میداد. اسکار تجلی آلمانی بود که همواره ننگ نازیها را چون قوزی بر پشت حمل میکرد و هیچ راه فراری از او نداشت. او که خاطراتش را از تختی که در بیمارستان روانی بستریست روایت میکرد به خاطر میآورد که سالها بعد، مردم آلمان، تنها برای خالی کردن خود، به زیرزمینی به نام پیازانبار پناه میبردند که در آنجا گروه گروه مردم، بی آنکه کلمهای با هم صحبت کنند، پیاز رنده میکردند و اشک میریختند و بعد دنبال کار خود میرفتند. این تصویر آلمانی بود، که جرات صحبت از جنایتی که جزء جزء خود در آن دست داشتند نداشت.
و من ایرانی، همه اینها را در روزهایی به یاد میآورم که کشورم در حال سوختن از بیرون و درون است. با مردمان و روشنفکرانی طرف هستم که هیچگاه نه در گذشته و نه در امروز، هیچ سهمی برای خود در وضع فعلی قائل نبودهاند. هیچوقت نپذیرفتهاند که آنچه پیش آمده، همهاش حاصل قضا و قدر و تصمیمگیران بیرونی نبوده. هیچگاه امثال گونتر گراس نبودهاند که ما ملت ایران را در برابر آیینهای بگذارند تا شاید قوز بدترکیبی که بر پشتمان روییده را ببینیم و کمی از خیالبافی درباره عظمت و بزرگی خود دست برداریم. فرق حقیقی ما و ملتی چون آلمان نه در فاصله پراید و بنز، که در تفاوت روشنفکر ایرانی و امثال گونتر گراس است، که فاصله اولی هرچقدر در دسترس باشد، دومی در منظومههای بعید است.
رمان طبل حلبی آنچنان برای من در زندگی تکان دهنده بود که همینجا وصیت میکنم چون برخی مسلمانان که گاها یک جلد قرآن با آنها دفن میکنند همین نسخه رمان که امروز به دستم رسیده را با من خاک کنند، تا این تلنگر دردناک تا همیشه همراهم باشد که تنها امیدی که شاید روزی برای آیندگان آن فرهنگ باشد، اول آن است که چهره حقیقی خود را در آیینه تاریخش ببیند.
