۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه

استفراغ


چند روز پیش صبح قبل از کلاس سه ساعته ام آمدم آفیس و یقه ی هم آفیسی فرانسوی ام را گرفتم که این دولت باقالی شما برای همه شکلات بود و حالا برای ما لات شده.خیلی فرانسه را دوست دارد و برای همین مرا که آن طور دید جا خورد. وقتی برگشتم از کلاس دیدم بنده ی خدا دانشجوی مدیریت رفته در مورد پرونده ی هسته ای خوانده و آمده به من می گوید که مثلا اگر کسی تا 20 درصد غنی کرد دیگر تا 90 درصدش خیلی راحت است و برای همین فرانسه مخالفت کرد. من هم بنای بحث نداشتم و با دلقک بازی ختمش کردم که هر چه می کشیم از این سیاستمدارهاست.
داشتم فکر می کردم این مرزها و برچسب ها که آدم ها را رنگاوارنگ می کند کم کم دارد محو می شود و احتمالا این دعواهای برتری جویی آدم ها شکلش صد سال بعد تغییر خواهد کرد. نمی گویم از بین رفتن ملیت و مذهب خوب است یا بد فقط آدم اینجا که می آید می بیند همه چیز هم خورده. مثلاً من ایرانی ام و مسلمان، تا بیست نسل قبل از من هم مطمئنم همه ایرانی بوده اند و مسلمان. یک تاریخچه ای از این برچسب ها پشتم هست و برای همین برای ایران آتشی می شوم و مثلاً یقه ی آن فرانسوی بنده خدا که او هم مثل من بیست نسل قبلش فرانسوی بوده اند و عاشق فرانسه است را می گیرم. حالا فرض کن با این وضع مخلوط شدن آدم ها که اینجا هست صد سال بعد یکی را میبینی که پدرش مثلا مسیحی بوده و مادرش بودایی. بعد خودش در کانادا به دنیا آمده، پدرش در جنوب آسیا و مادرش مثلا در اروپا و بعد هر کدام این ها پدر مادرشان همینطور قر و قاطی بوده اند. حالا انتظار دارید این استفراغ به چه کسی و چه چیزی بچسبد. دیگر سر این چیزها یقه ی کس دیگری را نمی گیرد.
بروید داخل آشپزخانه یک عدد خیار، نیم کیلو راسته ی گوسفندی و یک لیوان روغن موتور را بردارید بریزید داخل یک مخلوط کن و بگذارید یک دقیقه مخلوط شوند. بعد یک قاشق چایخوری از مخلوطتان بردارید ازش بپرسید: ببخشید، شما خیاری یا روغن موتور؟

۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

مرگ


مرگ برایم غریب است. آنقدر عجیب و ناشناخته که هیچگاه نمی توانم زندگی را تعریف کنم برای خودم چون بی آنکه اصوری از آخرش داشته باشی حرف هایت در باب زندگی بیهوده خواهد بود.. من هم چون هزاران هزار آدم دیگری که وقتی به معماهای سخت زندگی برمی خورند و از فهم آن فرار می کنند، گاها یافتن پاسخ  را به آینده ای نامعلوم حواله می دهم. آینده ای که تا مجبور به تصمیم گیریمان نکند پا روی پا می اندازیم و به روزمره و واجبات می پردازیم تا مستحباتی اینچنین. گرچه همیشه آدمی بوده ام که دنبال لذت بردن از مسیر و جزئیات زندگی بوده ام، اما مردن بدون رسیدن به آرزوهای بلند یا حداقل بدون داشتن فرصت تلاش کردن برای رسیدن به آن آرزوها ترس در دلم می انداخت. می خواهما جای پایم در این دنیا بماند. این را نه از منظر باقیات صالحات و دینداری که از این جهت می گویم که می خواهم اثر خودم را در دنیایی که در آن بودم و زندگی کردم باقی بگذارم. نمی دانم اما شاید این هم توجیهی باشد برای اینکه  بگوبم فعلا علاقه ای به مردن ندارم.  
دیشب اما خواب آن خواب ابدی را دیدم. خواب دیدم مرده ام. خواب دیدم که توانی نداشتم و تمام وجودم درد می کرد از این خستگی. مثل آن روزهایی که آدم چند روز بی خوابی کشیده است و هیچ در بدن و ذهنش باقی نمانده. سر بر زمین گذاشتم و بعد همه چیز سیاه شد. کسی آن طرف حرفی برنیاورد، فقط صدای بلند خودم پس از آن سیاهی فریاد شد. با تمام وجود فریاد زدم آخیش و قاه قاه خندیدم. صبح که بیدار شدم دیگر مرگ برایم غریب نبود. فکر اینکه زندگی خیالی کوتاه بیش نیست مرگ را از ترسناکی و ناشناختگی به چشم بستنی لحظه ای فرو می کاهد . باید خیال را زندگی کرد و آخرش بلند خندید.