۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه

شهر من، مونترال

هدفون و هرچیزی که مانع رسیدن صدا به گوش شود را باید کنار گذاشت. چرا؟ چون یکی از ماشین غول پیکرها که خیابان را صاف می کنند می آیند و از روی آدم رد می شوند. معمولا برف خیلی روی خیابان و پیاده رو نمی ماند. آن ماشین ها سریع می آیند و تمیز می کنند. همین نکته تحسین خیلی ها از جمله مهاجرانی که از کشورهای با آب و هوای متفاوت آمده اند را بر می انگیزد. مثلاً شهر خود ما (که رشت باشد) اگر کوچکترین برفی بود تعطیل می شد. همین بود که برف علاوه بر اینکه آن همه بازی با خود می آورد، برقی در چشمان کودکان و حتی معلمان می انداخت که آیا ممکن است امروز یا فردا تعطیل شود؟
نگاه کردن به سرعت عمل کارمندان شهرداری مونترال و در عین حال در جریان بودن زندگی عادی مردم جان بر کف (به این دلیل جان بر کف که هر لحظه امکان عبور ماشین برف روب از رویشان وجود دارد) مرا به فکر وا داشت که چه شد که در اینجا شهر بنا کرده اند. از بچگی در کتاب جغرافی ما نوشته بودند که شهرها در کنار رودخانه ها و هر جا که آب بود بنا شده اند. حالا به این آب می توان منابع طبیعی را هم اضافه کرد، مثلاً نفت یا طلا لابد انگیزه ی کافی هست برای عده ای که یک جا شهر درست کنند.
این روزها در مونترال هوا خیلی سرد شده، مثلاً چند روز پیش به منفی چهل و دو (فیلز لایک) رسیده بود. این قضیه فقط مال امسال و چند سال اخیر نیست و تا بوده همین بوده که این خراب شده اینقدر سرد بوده. بعد از تمام تحلیل های بالا داشتم فکر می کردم که چه شد که در اینجا شهر بنا کردند؟ یعنی اولین آدم هایی که اینجا آمدند چه فکری با خود کردند که شهر را در این شرایط آب و هوایی بنا کردند؟ چه جذابیتی باعث تحمل این هوای سرد توسط موسسان شهر مونترال شده؟
مونترال منابع طبیعی ندارد اما آب چرا. همه طرفش پر از آب است اما این آب بیشتر وقت ها یخ است. یعنی اگر فرض کنیم که اولین آدم هایی که پا به مونترال گذاشتند در فصل تابستان بوده و همه چیز گل و بلبل بوده، بعد از چند ماه که از سرما دهنشان مسواک خورد حتماً فهمیده اند اینجا چه خبر است و بی خیال شده اند. در حال حاضر وضع اقتصادی ایالتشان ترکیده است. فرض کنید قرار باشد دو تا شهر یکی در شرایط آب و هوایی مونترال و دیگری در جای معتدلی باشند که هر دو تا یک اندازه مالیات بگیرند. مونترال مجبور است هر دقیقه آن همه ماشین روانه ی خیابان کند تا برف و یخ را جمع کند و تحسین همه گان را بر بی انگیزد و مابقی آن را خرج امکانات شهر کند. اما آن یکی شهر همه ی آن پول را خرج بهبود امکانات شهرشان می کند.
در کانادا شهرهای سرد دیگری هم هستند مثلاً کلگری یا ادمونتون که حتی ممکن است از اینجا هم سردتر شوند اما نکته این است که آنجا نفت وجود دارد. پالایشگاه ها و سایر فرصت های شغلی باعث شده که عده ای آدم بروند آنجا. تنها دلیل قابل اعتنا این است که عده ای به اینجا تبعید شده باشند و بعدش شهر درست کرده اند که آن هم با عقل جور در نمی آید. حالا من مانده ام و این سوال بزرگ در ذهنم که کدام دیوانه هایی برای نخستین بار در این جا شهر بنا کرده اند. من دوست دارم انگیزه ی همان خانواده ی اول، همان پدر خانواده ای که نگاهی به اطرافش کرده و به اعضای خانواده اش گفته: همین جا خوب است می مانیم را بدانم. می خواهم در چشمانش نگاه کنم و بگویم: اگر تو و آن توله هایت می رفتید نشیمنگاهتان را یکم آن طرف تر فرود می آوردید، الان نه این همه آدم پولشان می رفت پای آن تمیز کاری بیهوده ی خیابان، نه این همه آدم یخ می زدند و نه من به فنا می رفتم و تو را بی آبرو می کردم.
 

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر