۱۳۹۶ خرداد ۶, شنبه

آخرِ شاهنامه

فکر کنم ۱۴ ساله بودم که تلویزیون کم کم شروع کرد به پخش مستقیم بازی های سری آ ایتالیا. آن روزها لیگ ایتالیا معرکه بود و بسیاری از ستارگان دنیا در آن بازی می کردند. البته اگر هم کیفیتش پایین بود فرقی به حال ما نمی کرد، دنیای ما همه اش فوتبال ایتالیا بود چون فقط همان را برایمان پخش می کردند. کم کم، لابد به اقتضای نوجوانی، من و دوستانم هرکدام به تیمی و بازیکنی علاقه پیدا کردیم و شدیم طرفدار. یادم نمی آید دقیقا از  چه روزی، اما از خیلی ابتدا مسحور فرانچسکو توتی شدم و آ اس رم شد تیمِ مورد علاقه ام. او کارهایی روی زمین میکرد که هیچ کس دیگر توانایی اش را نداشت و ندارد. پاس های عجیب و غریبی که می انداخت و هنوز که هنوز است ندیده ام کسی بتواند شبیه کارهای او را بکند. دیوار اتاق من پر شد از عکس های توتی. توتی و باتیستوتا، توتی و مونتلا، توتی و کافو و امرسون، توتی و کاسانو، توتی در لباس ایتالیا و ...
وقتی او پیشنهاد منچستر یونایتد و رئال مادرید را رد کرد و گفت برای مردمش در رم خواهد ماند دیگر قهرمانی شده بود که به زمان حال تعلق نداشت. دیگر دوره ی این کارها داشت تمام می شد اما او انتخاب کرد که جام و افتخاری نیاورد و در شهرش بماند.
در تمام این سال ها من بازی های رم را دنبال کردم و سعی کردم زنده ببینم حتی در این سال های آخرِ بازی توتی، به امید همان پنج دقیقه آخر که بیاید و کیمیا گری کند. در چندین بازی دو سال اخیر که کمتر از پنج دقیقه بازی کرد گلزنی کرد و نتیجه را برگرداند و نشان داد که او از سیاره ی دیگری آمده بود.‍ او هنوز فوتبالی بازی می کرد که هویت داشت، نه مانند مترسک های امروزی که خودشان و فوتبالشان مبتذل و بی شخصیت شده است.
وقتی نوجوان بودم یکی از بزرگترین آرزوهایم این بود که روزی بازی او را از نزدیک ببینم. خدا را شکر تا امروز سه بار این اتفاق افتاده. دو بارش در کانادا بود که لذت بخش بود ولی خیلی جدی نبود. اما یکی اش در دسامبر ۲۰۱۳ و در شهر میلان بود که هیچ گاه فراموشش نخواهم کرد. تنها با لباس رم به سن سیرو رفتم تا بازی میلان و رم را ببینم. وقتی وارد مترو به مقصد ورزشگاه شدم، بدون استثنا همه طرفدار میلان بودند و داشتند پا روی زمین می کوبیدند و شعار می دادند. از در که رفتم تو، آن هم با لباسِ رم، حس تونل وحشت داشت برایم. دختری آمد جلو و گفت:
- تنهایی؟
+ آره
- خیلی خری
اما به هرحال او و دوستانش فهمیدند که کاری که کرده ام از روی شجاعت نیست بلکه بلاهت است و برای همین تا دم در استادیوم مرا اسکورت کردند تا به دست میلانی ها شقه شقه نشوم. شانس من صندلی ام بیخِ کوروا سود بود، جایی که دیوانه های میلانی نشسته بودند. به هرحال به خیر گذشت و بازی در نهایت ۲ـ۲ شد. وقتی توتی در نیمه ی دوم به زمین آمد، کل ورزشگاه او را تشویق کردند.
***
فرانچسکو توتی، بازیکنی که بزرگتر از باشگاهش و فوتبال شد، فردا قرار است در آستانه ی ۴۱ سالگی آخرین بازی اش را انجام دهد. با رفتن او احتمالا فوتبال نگاه کردن های من هم خیلی محدودتر خواهد شد به بازی های ملی و خیلی حساس باشگاهی. حالا که توتی کفش هایش را می آویزد، ما هم با همان خاطرات جادوگری های او زنده می مانیم.

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر